تنهایی
جایی میان کوچههای فراموشی،در خانه ای متروکه که نفس نمیکشد وپنجره هایش فقط رو به گذشته باز میشودسالهاست که صدایی در اتاقها نمیپیچد، جز سکوتی که از دل دیوارها میگذرد...آنجا عروسکی نشسته که دیگر هیچ کودکی صدایش نمیزند...خانه و او هردو شاهد چیزهایی اند که دیگر کسی یادش نمی آیدخاک، ردِ سالها را بر تنش نشانده و چشمهایش، هنوز منتظرندنه برای بازگشت، برای لحظهای که کسی حتی اشتباهی، نگاهش کند...زمان گذشته و او جا ماندهبا بویی از آغوشی، که دیگر هرگز تکرار نشد...
ایجاد شده در ۱۴۰۴/۲/۸ - ۱۶:۴۷