ترولها
حالا #دورف ها توی بد مخمصهای افتاده بودند، محبوس توی توبره و بالای سرشان سه تا #ترول عصبانی نشسته بودند و جر و بحث میکردند که دورفها را روی آتش ملایم کباب کنند یا اول خوب قیمه قیمهشان کنند و آبگوشت بار بگذارند یا... آخر تصمیم گرفتند یکی یکی بنشینند روی توبرهها و آنقدر له و لوردهشان کنند که خوب حلیم بشوند.صدا گفت اول روی کدومشون بشینیم؟برت (یکی از ترولها) که چشمش را تورین کبود کرده بود گفت: بهتره بشینیم رو اون یارو که آخر همه اومد. خیال میکرد که تام حرف زده است.تام (ترول دیگر) گفت: هی با خودت حرف نزن! اگه میخوای رو آخریه بشینی خب بشین. حالا کدومشونن؟برت گفت: همون که ساق جورابش زرده.صدایی شبیه صدای ویلیام گفت: چرند نگو، اونی که جوراب خاکستری پاشه.برت گفت: حتم دارم که زرد بود.ویلیام (فرمانده ترولها) گفت: پس چرا گفتی خاکستری بود؟- من نبودم، تام بود.تام گفت: من نگفتم، خودت گفتی!برت گفت: دو به یک، پس دهنتو ببند!ویلیام گفت: فکر میکنی با کی داری حرف میزنی؟!تام و برت با هم گفتند: دیگه بس کن! دیروقته، الانه که آفتاب بزنه. بیا قال قضیه رو بکنیم.صدایی شبیه صدای ویلیام گفت: ببینم که آفتاب غافلگیرتون کرده و سنگ شدین!ولی صدای ویلیام نبود چون درست در همان لحظه روشنایی آفتاب بالای تپه افتاد و ولولهای عظیم در شاخهها پیچید.ویلیام هیچوقت حرف نزد چون به حال خمیده بیحرکت ماند و با تابش نور خورشید تبدیل به سنگ شد و برت و تام همانطور که به او چشم دوخته بودند مثل تخته سنگ درجا میخکوب شدند...
ایجاد شده در ۱۴۰۰/۸/۱۴ - ۲۰:۰۸