آرگونات، دروازه پادشاهان
بارش باران زیاد طول نکشید، آسمان بالای سرشان آهسته آهسته روشنتر شد و ابرها ناگهان از هم گسیختند و حاشیه بریده بریده آنها به سوی شمال به طرف بالای رودخانه حرکت کرد. بخار و مه کنار رفته بود. در مقابل مسافران دره عمیق عریضی قرار داشت با دیوارههای عظیم صخرهای که به برآمدگیهای طاقچه مانند آن چند درخت کج و کوله چسبیده بود. تنگه باریکتر و رودخانه سریعتر شد. اکنون با سرعتی پیش میرفتند که اگر در پیش رو به چیزی بر میخوردند امیدی به ایستادن یا برگشتن نبود. بالای سرشان نوار باریکی از آسمان رنگ پریده آبی دیده میشد. در دور و برشان رودخانه تیره و در مقابل کوههای سیاه اِمینمویل که مانع تابش نور خورشید میشد و هیچ روزنهای در آنها به چشم نمیخورد. فرودو که به پیشرو چشم دوخته بود در دوردست دو صخره عظیم را دید که نزدیکتر میشدند، همچون دو مناره عظیم یا دو ستون سنگی به نظر میرسیدند. بلند و صاف به شکلی تهدیدآمیز در دو سوی رودخانه ایستاده بودند. شکافی در میان آنها نمایان شد و رودخانه قایقها را با سرعت به آن سو برد.ستونهای عظیم همچون برجهایی قد برافراشتند و به استقبال او آمدند. در نظر فرودو به غولهایی میمانستند، پیکرههایی خاکستری و عظیم، ساکت اما تهدیدآمیز، آنگاه دید که به راستی آنها را تراشیده و شکل دادهاند، هنر قدرت دوران باستان در آنها تجلی یافته بود و این پیکرههای پرصلابت از زمان حجاری شدنشان در دل کوه، از آفتاب و بارانهای سالیان فراموش شده جان سالم به در برده بودند؛ روی پایههای کار گذاشته شده در آبهای عمیق دو پادشاه سنگی عظیم ایستاده بودند، هنوز با چشمان تار و پیشانی چین خورده اخمکنان رو به شمال مینگریستند کف دست چپ هر دو رو به بیرون به حالت هشدار بالا آمده بود و در دست راست هریک تبری به چشم میخورد؛ روی سر هر یک کلاهخود و تاجی دندانه دار قرار داشت، نگهبانان این پادشاهی از دیرباز ساقط شده هنوز از قدرت و شکوهی عظیم برخوردار بودند! بهت و ترس بر فرودو مستولی شد و یک جا کز کرد و چشمانش را بست همچنان که قایق نزدیک میشد جرات نگاه کردن نداشت، حتی برومیر نیز به محض آنکه قایقها با سرعت به زیر سایه جاودان قراولان نومهنوری رسیدند سرش را خم کرد بدینسان وارد شکاف تاریک دروازه شدند، صخرهها در دو سو راست و مستقیم تا ارتفاعی دور از حدس و گمان سربرافراشته بودند، آسمان رنگ پریده بسیار دور بود، آب تاریک میخروشید و طنینانداز میشد و باد بالای سرشان زوزه میکشید؛فرودو روی زانوهایش جمع شد و شنید که سَم زیر لب چیزهایی غرغر میکند:-چه جای وحشتانگیزی! بگذار از این قایق پیاده شوم، غلط میکنم که پایم را توی چاله آب بگذارم! رودخانه که جای خود دارد.
ایجاد شده در ۱۴۰۰/۸/۱۴ - ۲۰:۳۹
ویرایش شده در ۱۴۰۰/۸/۱۸ - ۸:۱۷